
t1 دانلود مجموعه بنرهای تبلیغاتی
در این مطلب با داستان و عکس های فصل اول سریال زیر پوست شهر در خدمت شما هستیم …
سریال
زیر پوست شهر (شهر گمشده | Kayıp Şehir) داستان زندگی فقرا و شرح وقایع
زندگی آنها در کوچه پس کوچه های استانبول را روایت می کند .
سریال داستان
زندگی خانواده توپتاش را روایت می کند که به تازگی وارد محله ای جدید برای
زندگی شده اند و پدر خانواده پس از ورود به محله فوت می کند و مادر
خانواده که مریم نام دارد با ۶ تا بچه بیوه می شود . پدر شوهر مریم که
نزدیک به ۸۰ سال سن دارد هم در کنار آنها زندگی می کند . بچه های این
خانواده یک دختر به نام سحر ۱۸ ساله و بقیه پسر هستند . پسر ارشد خانواده
اسماعیل با ۲۵ سال سن و سپس عرفان ۲۳ ساله و قادر ۲۲ ساله که مسئول خانواده
هم هست بعد صادق با ۱۶ سال سن و کوچکترین فرزند هم هاکان با ۸ سال سن هست .
اتفاقات پشت سر خانواده باعث می شه خانواده به ناچار تصمیم به مهاجرت
بگیرند.
در زیر عکس های فصل اول سریال زیر پوست شهر را مشاهده می کنید…



ه کلی داستان سریال زیر پوست شهر :
سریال داستان
زندگی خانواده توپتاش را روایت می کند که به تازگی وارد محله ای جدید برای
زندگی شده اند و پدر خانواده پس از ورود به محله فوت می کند و مادر
خانواده که مریم نام دارد با ۶ تا بچه بیوه می شود . پدر شوهر مریم که
نزدیک به ۸۰ سال سن دارد هم در کنار آنها زندگی می کند . بچه های این
خانواده یک دختر به نام سحر ۱۸ ساله و بقیه پسر هستند . پسر ارشد خانواده
اسماعیل با ۲۵ سال سن و سپس عرفان ۲۳ ساله و قادر ۲۲ ساله که مسئول خانواده
هم هست بعد صادق با ۱۶ سال سن و کوچکترین فرزند هم هاکان با ۸ سال سن هست .
اتفاقات پشت سر خانواده باعث می شه خانواده به ناچار تصمیم به مهاجرت
بگیرند.
خلاصه قسمت ۶ سریال زیر پوست شهر ( آخرین قسمت پخش شده سریال)
با خواهش و التماس مریم و پدر بزرگ عرفان
آزاد می گردد . خانواده به خاطر خرابی لباس شویی تصمیم می گیرند کامیون را
که تنها سرمایه شان و تنها یادگار شوهر مریم هست را بفروشند . عرفان کفش ها
و لباس های فوتبالش را دور می ریزد و قول می دهد کار کند. همان شب زنی را
می بیند که به نظر زن درستی نمی اید و ان شب که عرفان به کافه رفته بود با
او اشنا شده بود. فردای ان روز عرفان با یک تاکسی می اید و به مادرش می
گوید کار پیدا کرده اما هرچه مادرش و غدیر اصرار می کند نمی گوید از کجا ان
تاکسی را اورده. در راه ان زن را می بیند و به او لبخند می زند. هاکان
کوچولو از اینکه مادرش در مدرسه کار می کند خیلی ناراحت است. مریم با باقی
مانده پول کامیون برای هاکان لباس مدرسه می خرد. غدیر می خواهد به صاحب
کارش نورا خانم بگوید که لباس شویی خراب شده بود اما زهرا نمی گذارد و از
شانسشان همان موقع لباس شویی می رسد و انها سر نورا را گرم می کنند تا لباس
شویی وصل شود. یک سیاه پوست در محل انهاست که عطر و ادکلن می فروشد. سحر
یک بار به این مرد کمک کرده بود که بساطش را که بچه های شر محل قایم کرده
بودند را پیدا کند. ان مرد یک بار می خواهد بیاید جلو و از سحر تشکر کند که
بچه های شر محل به صادق داداش سحر می گویند که این پسر به خواهرت نظر دارد
صادق با سنگ به سر مرد سیاه می زند و فرار می کند و با افراد شر و شور محل
دوست می شود